باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

عکاسی که میو میکرد

1391/11/9 17:53
نویسنده : میم
399 بازدید
اشتراک گذاری

یاد یه خاطره قدیمی افتادم تو خونه قبلیمون بودیم که یه تراس بزرگ داشت که هم از اتاق خواب در داشت هم از هال اوایل پاییز بود شبا هوا خنک بود ما درب تراس که تو اتاق خواب بود رو باز میزاشتیم و روزا که کمی هوا گرمتر بود میبستیم (جهت روشن کردن کولر ) اینا پیش در آمد این خاطره جالب

 باران حدودا 11 ماهه بود داشتم طبق معمول با لباسای سال گذشتش تجدید خاطره میکردم میخواستم ازش عکس بگیرم دوربین بدست منتظر یه  لبخند بودم که باران بهم توجه نمیکرد دست بدامن ترفند صدای گربه در آوردن شدم تا نگام کنه دو سه بار اینکارو تکرار کردم که دیدم این میو کردنهای من جواب داره دوباره تکرار کردم دیدم بله درست میشنوم به بابایی باران گفتم انگار یه گربه تو خونست که در اتاق خوابو باز کردیم دیدیم یه بچه گربه کوچولو تو اتاق خوابمونه من باران بقل کردم رفتم یه گوشه قایم شدم تا بابای باران عملیات بیرون کردن بچه گربه ی بیچاره رو انجام بده که گربه بیچاره از ترس رفته بود زیر تخت و بیرون نمیومد تا اینکه بلاخره راضی شد و فرار را بر قرار ترجیح داد 

اینم عکس اونروز . گربه بیچاره از شب قبل اومده بود تو خونه زیر تخت قایم شده بود چون ما روز در تراس رو بستیم همون جا مونده بود تا صدای آشنایی شنید (عکاس میو کنان )

پینوشت : تصور کنید من با چه بدبختی بعد از کلی شستشو و رفت و روب شبا رو اون تخت میخوابیدم که همش یاد بچه گربه زیرش می افتادم

پی نوشت دو : اون در دیگه هیچ وقت باز گذاشته نشد

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

عاشق باران
9 بهمن 91 20:25
چه ناز بوده کوچولویی هاش... یه حالت تعجب و ترس هم توی نگاهش هست یهو صدای دوتا گربه که باهم حرف می زنند شنیده خب حالا خوبه زیر تخت رفته بود اگه روش بود چیکار می کردید
خاله ی آبنبات (عاشق باران )
9 بهمن 91 20:26
راستی چه جالب هردو یک قالب انتخاب کردیم از قالبای جدید نی نی وبلاگ... هم سلیقه ایم...


چه جالب نمیدونستم شما هم همون قالب انتخاب کردین
عاشق باران (خاله ی آبنبات)
9 بهمن 91 20:27
سه سال و سه ماهگی ت هم مبارک باران خانم
دخملیـــــــــــــ شکلکـــــــــــــ...☀
10 بهمن 91 16:41
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه پس شما هم میــــــــــــووووووووووووووو


عاشق باران
11 بهمن 91 16:13
برای وبلاگ آبنبات اینو گذاشتم آخه قالبای نی نی وبلاگ خیلی معدود بود دیدم چند تا اضافه شده قشنگه منم قالبو عوض کردم از این خوشم اومد...
نوشین مامان آریا
11 بهمن 91 20:13
عزیز نازم نگاتو قربون اومدین صدای پیشی دربیارن واقعیت پیدا کرد
نسرین
12 بهمن 91 8:40
ای جون دلم با اون عکس خوشگلت
مامان مهیار
12 بهمن 91 11:06
دختر آسمونی
16 بهمن 91 8:23
من از گربه خیلی خیلی می ترسم. حالا فرقی نمی کنه که بچه گربه باشه یا خود گربه. تصورش وحشتناکه که گربه تمام شب تو اتاق خواب بوده!!!
عموی باران
18 بهمن 91 8:28
عاشق اون چشماتم گلم خیلی خیلی دوست دارم
عاشق باران
18 بهمن 91 22:23
آپ نمی کنید؟
مامان علیرضا
20 بهمن 91 6:04
دوستی دارم تو دنیای واقعی که اهل اردکانه
و حالا شما!
کلا عاشق یزدی ها هستم


ممنونم عزیزم منم عاشق یزدیها هستم ولی خودم شمالیم ساکن یزدم
نوشين مامان آريا
21 بهمن 91 10:48
كجاييد دلمون تنگ شده باران جونو ببوسين ايشااله كه خوب هستيد
من
21 بهمن 91 11:31
خیلی خاطره جالبی بود