عکاسی که میو میکرد
یاد یه خاطره قدیمی افتادم تو خونه قبلیمون بودیم که یه تراس بزرگ داشت که هم از اتاق خواب در داشت هم از هال اوایل پاییز بود شبا هوا خنک بود ما درب تراس که تو اتاق خواب بود رو باز میزاشتیم و روزا که کمی هوا گرمتر بود میبستیم (جهت روشن کردن کولر ) اینا پیش در آمد این خاطره جالب
باران حدودا 11 ماهه بود داشتم طبق معمول با لباسای سال گذشتش تجدید خاطره میکردم میخواستم ازش عکس بگیرم دوربین بدست منتظر یه لبخند بودم که باران بهم توجه نمیکرد دست بدامن ترفند صدای گربه در آوردن شدم تا نگام کنه دو سه بار اینکارو تکرار کردم که دیدم این میو کردنهای من جواب داره دوباره تکرار کردم دیدم بله درست میشنوم به بابایی باران گفتم انگار یه گربه تو خونست که در اتاق خوابو باز کردیم دیدیم یه بچه گربه کوچولو تو اتاق خوابمونه من باران بقل کردم رفتم یه گوشه قایم شدم تا بابای باران عملیات بیرون کردن بچه گربه ی بیچاره رو انجام بده که گربه بیچاره از ترس رفته بود زیر تخت و بیرون نمیومد تا اینکه بلاخره راضی شد و فرار را بر قرار ترجیح داد

اینم عکس اونروز . گربه بیچاره از شب قبل اومده بود تو خونه زیر تخت قایم شده بود چون ما روز در تراس رو بستیم همون جا مونده بود تا صدای آشنایی شنید (عکاس میو کنان )
پینوشت : تصور کنید من با چه بدبختی بعد از کلی شستشو و رفت و روب شبا رو اون تخت میخوابیدم که همش یاد بچه گربه زیرش می افتادم
پی نوشت دو : اون در دیگه هیچ وقت باز گذاشته نشد



عکاسی که میو میکرد
